| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
nane_sakine85
مدیر تالار فرهنگ و ادب


عضو شده در: 18 بهمن 1385
پست: 356

امتياز: 11030
|
تاریخ: چهارشنبه 21 آذر 1386 - 20:39 عنوان: داستان(طتز) |
|
|
يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهم
زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل
طلايى انداخت و گفت:
- خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟
- ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت
و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد
كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
- ای خدای کريم از تو میخواهم جادهای بين کاليفرنيا و هاوايی
بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از
جانب خدای متعال ندا آمدکه:
- ای بندهی من! من ترا بخاطر وفاداریات بسياردوست
میدارم و میتوانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی
انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی که بايد ته
اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان
و فولاد بايد مصرف شود؟ من همهای اينها را میتوانم انجام
بدهم! اما آيا نمیتوانی آرزوی ديگری بکنی؟
- مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن
بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:
- ای بنده من! آن جادهای را که خواستهای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟
 _________________ انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز " |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
| تشکرها از این تاپیک |
| nane_sakine85 از این تاپیک تشکر میکنم |
|
AREZO90
مدیر تالار ورزش


عضو شده در: 28 فروردین 1386
پست: 289

امتياز: 750
|
تاریخ: چهارشنبه 21 آذر 1386 - 23:09 عنوان: هیزم شکن و جنیفر لوپز |
|
|
يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود،
تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه ميکني؟
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت:
آيا اين تبر توست؟ هيزم شکن جواب داد: نه
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقرهاي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شکن جواب داد: نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آري.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خانه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه ميرفت، زنش افتاد توي آب.
هيزم شکن داشت گريه ميکرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه ميکني؟
هيزم شکن جواب داد : فرشته، زنم افتاده توي آب
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد: زنت اينه؟
هيزم شکن فرياد زد: بله، خودشه!
فرشته عصباني شد: تو تقلب کردي، اين نامرديه
هيزم شکن جواب داد: اوه، فرشته عزيز، منو ببخش، سوء تفاهم شده! ميدوني، اگه به جنيفر لوپز «نه»
ميگفتم، تو ميرفتي و با «کاترين زتا جونز» مياومدي و بعدش هم
با« آنجليا جولي» و در آخر تو ميرفتي و
با زن خودم مياومدي و به خاطر صداقت من، تو همهشون رو به من ميدادي.
اما فرشته، من يه آدم فقيرم
و توانايي نگهداري چندتا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم : « آره » _________________ تا شقایق هست زندگی باید کرد .....................؟ |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
m-rashidi
كاربر نمونه


عضو شده در: 12 دی 1385
پست: 384
امتياز: 311
|
تاریخ: جمعه 23 آذر 1386 - 14:46 عنوان: |
|
|
 _________________ m_r |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
AREZO90
مدیر تالار ورزش


عضو شده در: 28 فروردین 1386
پست: 289

امتياز: 750
|
تاریخ: جمعه 14 دی 1386 - 22:08 عنوان: طنز مدیریتی .... |
|
|
کارمند تازه به دوران رسیده ای که مدیر مدرسه شده بود ،یکراست به فروشگاهی رفت و یک کیف بزرگ سامسونت خرید . بعد به مدرسه آمد و بزرگترین اتاق را به عنوان دفتر کارش انتخاب کرد و تلویزیون ، رایانه ، رادیو و فتوکپی را به آنجا برد . بعد پنجره ها را پرده کرکره زد و با خیال راحت نشست پشت میزش .
دو سه ماه بعد بازرسی از اداره آموزش و پرورش برای سرکشی به مدرسه آمد .
از یکی از دانش اموزان که در راهرو ایستاده بود پرسید : آقای مدیر تشریف دارند؟؟
دانش آموز با تعجب به او نگاه کرد ، بعد آب دهانش را قورت داد و گفت : ما.... ما اصلا مدیر نداریم !!!
بازرس با تعجب پرسید : چه طور ، مدیر ندارید؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
دانش آموز گفت : البته ، بالای در یکی از اتاقها نوشته شده است : اتاق مدیر، اما به گمانم کسی آنجا را اجاره کرده است !!!
بازرس که مات و مبهوت شده بود به زحمت پرسید : کی ؟!؟!؟!؟!
_ اسمش را نمی دانم . بعضی وقتها یک نفر با یک کیف بزرگ می آید و می رود توی آن اتاق ، اما ما نمی دانیم چه کاره است !!!
بازرس زیر لب گفت : به به ! به این می گویند مدیر!
*********************************
دو روز بعد ، تشویق نامه ای از اداره برای آقای مدیر آمد .....
( به نقل از مجله رشد ) _________________ تا شقایق هست زندگی باید کرد .....................؟ |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|