کلوپ دوستان - هر روز متفاوت تر از همیشه: تالار گفتگو

تالارها :: مشاهده موضوع - داستان هاي كوتاه اما خواندني
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست تالارها » ادبیات » داستان

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
داستان هاي كوتاه اما خواندني
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
libero
کاربر وِیژه
کاربر وِیژه


عضو شده در: 14 شهریور 1386
پست: 517
blank.gif


امتياز: 1430

پست تاریخ: پنج‌شنبه 1 آذر 1386 - 19:04    عنوان:  داستان هاي كوتاه اما خواندني پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید .

برای زدن چمنها : ۵ دلار

برای تمیز کردن اتاق : ۱ دلار

برای خرید از مغازه : ۵۰ سنت

برای نگهداری از بچه : ۲۵ سنت

برای بردن آشغال ها : ۱ دلار

برای گرفتن کارت صد آفرین : ۵ دلار

برای تمیز کردن حیات : ۲ دلار

جمع: ۱۴دلار

این مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :

برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردن : بدون هزینه

برای تمامی شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه

تمامی دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم : بدون هزینه

خریدن اسباب بازی : بدون هزینه

پختن غذا : بدون هزینه

پاک کردن بینی تو : بدون هزینه

جمع : بدون هزینه

و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه

پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد . قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت : (( تمامی هزینه ها پرداخت شد ! ))

_________________
الهي تا زمان باشد تو باشي
زمين و آسمان باشد تو باشي
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]
تشکرها از این تاپیک
Fardin(پنج‌شنبه 1 آذر 1386 - 23:12), libero از این تاپیک تشکر میکنم 
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: سه‌شنبه 6 آذر 1386 - 18:02    عنوان: icon_shocked يه خاطره ي قشنگ.. پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام دوستاي عزيزم.من اين خاطره رو تازه خوندم و خيلي خوشم اومد.گفتم شايد شما هم خوشتون بياد!
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!“
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
AREZO90
مدیر تالار ورزش
مدیر تالار ورزش


عضو شده در: 28 فروردین 1386
پست: 289
iran.gif


امتياز: 750

پست تاریخ: جمعه 16 آذر 1386 - 22:52    عنوان: icon_note رقص...جوی جولیسنت پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

به قفسه من تکیه می‌کند . استیو مردنی با آن جوش‌ها .

اه ! احتمالا می خواهد مرا برای رقص دعوت کند . آخرین شانس من

است . خب ، باز بهتر از این است که مثل جنی‌بی‌بو و خاصیت باشم .

نفس عمیقی می‌کشم‌ : ( سلام ، استیو . )

( سلام ، سو . )

( می‌خواهی از من چیزی تقاضا کنی ؟ )

حتی جوش‌های صورتش هم سرخ شدند .

( می‌خواستم ببینم ... تو شماره تلفن جنی را داری ؟ )

_________________
تا شقایق هست زندگی باید کرد .....................؟
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email [وضعيت كاربر:آفلاین]
AREZO90
مدیر تالار ورزش
مدیر تالار ورزش


عضو شده در: 28 فروردین 1386
پست: 289
iran.gif


امتياز: 750

پست تاریخ: جمعه 16 آذر 1386 - 22:58    عنوان: icon_note لحظه تصمیم ... تینا میلبورن پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

زن حتی بسته شدن درهای زندان را هم می توانست بشنود .

آزادی‌اش برای ابد از دست می رفت ، قدرت تسلط بر سرنوشتش را

برای همیشه از دست می داد .

در باره فرار ، افکار دیوانه واری به ذهنش راه پیدا کردند .

اما راه گریزی وجود ندارد .

زن لبخند بر لب رو به داماد کرد و این کلمات را تکرار کنان گفت :

(( قبول می کنم . ))

_________________
تا شقایق هست زندگی باید کرد .....................؟
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: پنج‌شنبه 13 دی 1386 - 11:29    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سیرک


یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: پنج‌شنبه 13 دی 1386 - 11:29    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مشعل



مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: پنج‌شنبه 13 دی 1386 - 11:30    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:
چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
AREZO90
مدیر تالار ورزش
مدیر تالار ورزش


عضو شده در: 28 فروردین 1386
پست: 289
iran.gif


امتياز: 750

پست تاریخ: جمعه 14 دی 1386 - 22:11    عنوان: icon_note شام آخر... پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آ خر دچار مشكل بزرگي شد .

مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.

كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت .

جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طر حهايي برداشت.

سه سال گذشت .

تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوزبراي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به اوفشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را درجوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند .

دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع ، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه وخودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت » :

من اين تابلو را قبلأ ديد ه ام

داوينچي با تعجب پرسيد » : كي« !

پاسخ داد : سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم «!!!!

_________________
تا شقایق هست زندگی باید کرد .....................؟
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: شنبه 15 دی 1386 - 13:00    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که
می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: شنبه 15 دی 1386 - 13:00    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

نشانه


راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
libero
کاربر وِیژه
کاربر وِیژه


عضو شده در: 14 شهریور 1386
پست: 517
blank.gif


امتياز: 1430

پست تاریخ: شنبه 15 دی 1386 - 16:37    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

طلا جون و آرزوي عزيز از شما دوستان عزيز ممنونم
Very Happy Very Happy Very Happy

_________________
الهي تا زمان باشد تو باشي
زمين و آسمان باشد تو باشي
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: یکشنبه 16 دی 1386 - 12:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خواهش ميكنم عزيز وظيفه است.بيشتر از آرزوي عزيز ممنونيم
********************************************************
زنی از خونه اش که بیرون اومد ..متوجه 3 تا پیرمرد شد که ریشهای سفید و بلندی داشتن و تو حیاط جلویی خونه اش ایستاده بودند ..
خانومه اونا رو نمیشناخت ..پس به اونا گفت من شما رو نمیشناسم ولی حتما گرسنه اید .بیاین تو و چیزی بخورین ..

اونا پرسیدن ..آیا آقای خونه متزل نشریف دارن

خانومه جواب داد :خیر ..اون رفته بیرون ..

اونا جواب دادن :پس ما نمیتونیم بیاییم تو ..

وقتی که شب همسر اون خانوم به خونه اومد ..زن ماجرا رو واسه شوهرش تعریف کرد .
مرد گفت:خوب الان برو بهشون بگو که من اومدم خونه و ازشون دعوت کن که بیان تو ...
زن هم رفت و از اونا درخواست کرد که داخل شن ..

اونا جواب دادن :ما نمیتونیم همگی با هم داخل بشیم

زن پرسید :چرا؟

یکی از پیرمردا به یکی دیگه از دوستاش اشاره کرد و گفت :اسم اون ثروت هست ..
و به دیگری اشاره کرد و گفت:و اسم اون موفقیت هست و خودمم عشق هستم .
حالا وارد منزل بشین و با اقای خونه مشورت کنین که شما کدومیک از ماها رو دوست دارین که وارد خونه تون بشیم؟؟؟
زن وارد خونه شد و به شوهرش جریان رو گفت.مرد بسیار خوشحال شد و گفت..چه خوب ..پس برو از ثروت دعوت کن که بیاد
تو و زندگیمون رو غرق رفاه و ثروت بکنه .
همسرش باهاش موافق نبود و گفت:چرا از موفقیت دعوت نکنیم که بیاد تو؟؟
عروسشون که گوشه ای از خونه داشت به صحبت های اونا گوش میکرد یهو پرید وسط بحث و گفت :به نظر من بهتر نیست که از
عشق دعوت کنین که داخل خونه بشه؟؟؟اونوقته که خونه مون پر از محبت و عشق و صمیمت خواهد شد .

مرد به همسرش گفت:بزار نصیحت عروسمون رو گوش کنیم و محبت و عشق رو مهمون خونه مون کنیم ..
زن از خونه بیرون رفت و از اون سه تا پیرمرد درخواست کرد :هر کدوم از شما که عشق هست ؟؟خو اهش میکنم
بیاد منزلمون و مهمون ما باشه ..
عشق بلند شد و به طرف خونه حرکت کرد ..دو نفر دیگه هم دنبالش اومدن ..زن تعجب زده پرسید ؟
ثروت و موفقیت؟شما دیگه کجا میاین ؟من فقط از عشق دعوت کردم که بیاد تو ..
اونا همگی با هم حواب دادن :اگه شما ثروت یا موفقیت رو دعوت میکردین ..اون دوتای دیگه از ماها باید بیرون میموندیم
ولی وقتی که شما عشق و محبت رو به حونه تون دعوت کردین هر جا که محبت باشه ..ما هم به دنبالش میریم
هر جا که عشق هست ..رفاه و موفقیت هم هست

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: یکشنبه 16 دی 1386 - 12:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینكه عكس العمل مردم را ببیند ، خودش را جایی مخفی كرد
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند
بسیاری هم غرولند می كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد و حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت . نزدیك غروب ، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی كه بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد
ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسانها باشد
**************

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
tala
كاربر نمونه
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj iran.gif


امتياز: 2716

پست تاریخ: چهار‌شنبه 3 بهمن 1386 - 10:38    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ملاقات
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»
مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
« امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا»

_________________
***اين التراب و رب الارباب***
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]

نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1

 
پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Farsi theme project By : Mihanitc

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
قالب فارسی شده توسط ایران یاد

INP-Nuke Copyright © 2005 IranNuke Premium

Powered By Nemad.Net
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke Copyright © 2005 IranNuke Premium

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.10 ثانیه