| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
nane_sakine85
مدیر تالار فرهنگ و ادب


عضو شده در: 18 بهمن 1385
پست: 356

امتياز: 11030
|
تاریخ: شنبه 10 شهریور 1386 - 00:54 عنوان: طنز(خيلي باحاله)اميدوارم بتونه ل |
|
|
به نامه خداوند بخشنده ي مهربان...
با سلام...
اكنون كه غلم در دست ميگيرم و خاتره هاي شمالمانرا برايطان نغل ميكنم از كجا بگويم؟
اذ اول ميگويم...
پدر ما سال 76 به ما غـول داده بود كه مارا بحار 85 ببرد شمال...
غـول داده بود فولكس امو را بگيرد و حالي ه ما دهد... ولي عمو جان فولكثش رتا داده بود به خاهر زنش ولي از آنجا كه پدرم آدمح خوش غـولي است ژيان دايي عزت را گرفت و ما را به شمال برد.
نميدانيد اجب جاييست شمال.. خيلي باهاله ... ايشالا باباي شما هم بطونه از كميته امداد وام بگيره و شما را مصل ما شمال ببره ... من به خودم و پدرم ميبالم چون پس از 8 سال مشقـط توانست از كميته امداد امام{ ره} وام بگيره و ما را شمال ببرد... من الان اعتماد به نفـث بيشتري دارم و براي دوستانم پز ميدهم ... چون شمال رفتم ..پدرم ميگويد هر كس شمال برود خيلي آدمه پولدار وي با هاليست و من اكنون احساس پولداري و با هالي ميكنم ...چون شمال رفتم ...
دلتان بصوزد چون پدرم براي ما در راه رفتن به شمال دوغ ابعلي گرفت .پدرم براي هر دوغ 750 ريال پول داد ... انجا بود كه احساس خوشبختي كردم ...
خلاسه وقتي رسيديم شمال در كنار پارك جنگلي توقف كرديم و چادر آبجي خديجه را گزفتيم و با پدرم دو تاي چادري بر پا كرديم ... باز هم انجا بود كه از شادي در پوصت خود نميگنجيدم و به خود ميباليدم..
خلاثه وقتي رفتيم تو چادر پدرم ديد پايش از چادر بيرون است و آنجا بود كه چادر مامان كبري را گرفت و با چادر آبجي خديچه ازافه كرد و آنجا بود كه چادر ما بزرگتر شد و همه با شادي و خوشي كنار هم تخم مرق خورديم...و باز هم آنجا بود كه آحساس خوشبختي كردم .
خلاصه شب موقع خواب من تو چمن ها ي جنگل خوابيدم زيرا كه من از كودكي آرزو داشتم تو علف بخوابم ... چون در خانه كه هستيم من همش مجبور ميشم رو مزايك بخوابم...
صبح كه از هواب بيدار شديم ديدم داداش باقر از لب ساحل ماهي مرده گرفته تا براي ناحار كباب كنبم...
بابا ديويد ه باقر كفت پسرم تو واقعاً شجاعي و آنجا بود كه احساس كردم خوانواده ي با حوش و شجاعي دارم...
از اونجايي كه مامان كبري ميخاست به ما خوش بگذرد گفت پدرام برو با داداش باقر الف جمع كنيد ميخوام با ماهي ها سبزي پلو درست كنم... من هم گفتم مادر تو چغـدر فرشته اي...
خلاصه ما به بعد از ظهر به ساهل رفتيم و از زيبايي هاي مردم استقاده ميكرديم... مردم سوار اسب ميشدند ولي ما...
پدرم براي اينكه دلما اسب نخواهد و احساص بد بختي نكنيم به من گفت پدرام بپر پشت داداش باقر خر سواري كن ... من هم با خوشهالي اين كار ار كردم ...
خلاصه بعد از شام با پدرمينا يه قول دو قول بازي كرديم و كلي خنديديم ... بابام سنگارو ميريخت زمين بعد به ما ميگفت سوسكرو نگاه كنيد پشت سرتون ما هم تا برميگشتيم سنگ هارو ميچيند رو دستش ميگفت گول خورديد...و ما كلي مي خنديديم...
خلاسه فردا صبح برگشتيم طهران و خيلي خوش گذشت بهمان...
تازه بود كه فهميدم چه خوشبختم و فهميدم كه هيچ كثي نميتونه مثل من اينقدر خوشبخت باشه...
اين بود خاطره ي من... به به پايان امديم دفتر 8 سال ديگه حكايت برقرار ميشود دوباره پس تا آن موغع باغيست...
 _________________ انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز " |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
| تشکرها از این تاپیک |
| nane_sakine85 از این تاپیک تشکر میکنم |
|
libero
کاربر وِیژه


عضو شده در: 14 شهریور 1386
پست: 517

امتياز: 1430
|
تاریخ: جمعه 16 شهریور 1386 - 09:19 عنوان: |
|
|
nane sakine jan mamnonam az in matlabet :mrgreen: |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
sahar
همکار


عضو شده در: 3 تیر 1385
پست: 145

امتياز: 553
|
تاریخ: جمعه 16 شهریور 1386 - 16:04 عنوان: |
|
|
nane kheili bahal bood faghat chand ta ghalate emlayi dashti سلام نه درستش ثلام vaسال هم قلت باید بنویثی صال baghiasho dige nemigam aslan behtare be jaye in ghalat giria esmeto benevisam nehzate savad amoozi na na minevisam madreseye madar bozorgha badesham migam nane ghahremane jodo e bezarid mobser beshe khube?  |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
nane_sakine85
مدیر تالار فرهنگ و ادب


عضو شده در: 18 بهمن 1385
پست: 356

امتياز: 11030
|
تاریخ: جمعه 16 شهریور 1386 - 22:49 عنوان: |
|
|
سلام سحر جونم فداي تو بشم دختر گل خودم اخه من ثوات و مي خوام چي كار مي خوام اين جا يه انجمن درست كنم حمايت از زنان تو هم كنم معاونم وقت واسه رفتن به مدرسه هم ندارم آيا حاضري معاون من شي؟؟؟؟؟  _________________ انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز " |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
|
|
|