| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
Ali_B
مدیر فنی سایت


عضو شده در: 1 تیر 1385
پست: 541
محل سکونت: كلوپ دوستان 
امتياز: 1684
|
تاریخ: شنبه 13 تیر 1388 - 20:33 عنوان: کجای این جاده هستیم ؟ شما هم جواب |
|
|
چقدره دیگه قراره زندگی کنیم ؟ تا الان بهش فکر کردین؟
تا قبل از این فکر میکردم هنوز توی جاده زندگی وارد نشدم و هیچ چشم اندازی از مدت حضورم توی این دنیا نداشتم ولی الان احساس می کنم خیلی از راه زندگی رو طی کردم , نه اینکه فکر مرگ باشم نه . الان خیلی آدم امیدوار و اکتیوی هستم و زندگی برام بسیار زیبا و دلنشینه چون یاد گرفتم که مهم هر لحظه از زندگیه و نه اینکه دیروز چی شد و نه اینکه فردا چه مشکلی ممکنه پیش بیاد . در گذران زمان هر لحظه رو میشه با هیچ , همه چی داشت و شاد بود و حتی از سکوت هم لذت برد.
ولی صحبت من در مورد موضوع دیگه ای هست . دوست دارم بدونم بقیه دوستان فکر می کنن الان در کجای این راه زندگی هستند وارد جاده شدن ؟ اول راه هستن ؟ وسط ؟ اواخر ؟ پایان جاده ؟
چه چیزایی باعث میشه ما فکر کنیم کجای این جاده هستیم سن ؟ وضع مالی ؟ وضع جسمی ؟ وضع روحی ؟ امید ؟ عقلانیت ؟ ترس از پیری ؟ نا امیدی؟ کدوم هاشون توی تعیین این وضعیت موثر هستند من الان 35 سالم داره میشه و با اینکه نسبت به سال قبل فقط یک سال گذشته ولی به تازگی دارم احساس می کنم که خیلی وقت ندارم حس می کنم دیگه از خط وسط گذشتم حس جالبی دارم هم بده هم خوبه , یعنی فقط با گذشت یک سال که فکر می کردم هنوز حتی وارد جاده زندگی بطور تمام نشدم یک دفعه حس گذشتن از نیمه جاده دارم ؟ دلیلش چی می تونه باشه ؟ حس خاصیه نا امیدی نیست حس گذر زمانه حس بزرگ شدنه حس به گذرگاه های بخصوصی نزدیک شدنه . آیا این می تونه حس تکامل باشه؟
شما احساس می کنید کجای این جاده هستید و چقدر از راه رو طی کرده اید؟
|
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
| تشکرها از این تاپیک |
| Ali_B از این تاپیک تشکر میکنم |
|
Kabootar
مدیر بخش طنز و سرگرمی


عضو شده در: 21 فروردین 1388
پست: 52

امتياز: 4603
|
تاریخ: شنبه 13 تیر 1388 - 21:27 عنوان: |
|
|
چه سوال زیبایی..
سوالی که من این روزها مدام و ناخوداگاه تو فکرمه..
زندگی مسیر پیچیده ای داره..خیلی پیچیده مثل خود آدما..
گاهی تو پیچی هستی که احساس میکنی صدها سال جلوی روته..و هنوز شروع نکردی..
گاهی تو جاده ای هستی که احساس میکنی اخر راهه..و..
بنظر من مدت طول عمرآدمها به درون اونها برمیگرده..به تحولات درونیشون..نه سفید شدن رنگ موهاشون یا چین و چروک دور چشماشون..
من خودم به شخصه حس میکنم وسط جاده ی زندگی رو رد کردم ..و شاید قرنها زندگی کردم..
وقتی پخته میشی..وقتی تجربه زیاد میشه و قتی آب دیده میشی..میفهمی که ارزوهای بی انتها در چهارچوب قوانین این دنیا نیست..
میفهمی که فقط باید دید و لبخند زدو گذشت..همین..فقط همین
وقتی جلوه های ظاهری.. دیگه ارضات نمیکنه برات حکم مداد رنگی ی بچه ها رو پیدا میکنه..ناخوداگاه فکرت..ذهنت و روحت به دنبال یک پیوند زدن به یک میسر باارزش و ججدید میگرده..این حسی هست که دیگه اول جاده ی دنیا نیستی..
جای کاملتری میخوای.. و البته تازه..جدید...وقوانین دیگه..
حس من این هست... |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Ali_B
مدیر فنی سایت


عضو شده در: 1 تیر 1385
پست: 541
محل سکونت: كلوپ دوستان 
امتياز: 1684
|
تاریخ: شنبه 13 تیر 1388 - 21:43 عنوان: |
|
|
سلام کبوتر مشتاق دیدار
خیلی زیبایی نوشتی یکم بیشتر توضیح بده
اینجا که نوشتی (شاید قرنها زندگی کردم.. ) یعنی چطور , یعنی فکر می کنی خیلی طولانی زندگی کردی یا خیلی چیزا یاد گرفتی؟
اینجا رو هم اگه میشه توضیح بده (میفهمی که ارزوهای بی انتها در چهارچوب قوانین این دنیا نیست.. ) |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
keyvan
مدیر تالار موبایل


عضو شده در: 3 شهریور 1385
پست: 548

امتياز: 1805
|
تاریخ: یکشنبه 14 تیر 1388 - 01:48 عنوان: |
|
|
سلام به علي آقا و كبوتر خانم گل.
موضوع جالب و قابل تامليه.
به نظر من چيزي كه ما بهش ميگيم جاده زندگي يه كم بيشتر از يه جادس.جاده يك بعديه ولي زندگي مثل يه مار و پله سه بعدي ميمونه.گاهي اوقات يهو ميري بالا.خيلي سريعتر و بالاتر از جايي بايد باشي.گاهي سقوط ميكني.ولي جالبش اينجاست كه يه بعد مخفي هم توي اين مار و پله زندگي هست كه از بعد آشكارش مهمتره.و اون احساس خودم از زنگيه خودمه.وقتي خودم باور دارم كه خوشبختم ديگه خيلي مهم نيست كه توي خونه چندم باشم.ولي خوب گاهي اوقات هم اوضاع اينقدر ساده نيست.دوست داري يه جاي ديگه باشي.توي يه خونه ديگه ولي هر بازي اي يه قوانيني داره.گاهي آدما از بزرگ بودن خسته ميشن ولي نميتونن بچه بشن.
من 24 سالمه و الان فكر ميكنم تازه وارد جاده زندگي شدم.و فكر ميكنم شرايط روحي و انتظار ما از اين دنيا خيلي مهمه كه ما خودمونو كجاي اين مسير بدونيم.ولي خوب حس ما هرچي باشه به خودمون بر ميگرده و جوي كه توش بزرگ شديم و زندگي ميكنيم.
من الان اوله راهم و دوست دارم يه نردبون پيدا كنم و به چند رديف بالاتر برم.از اول جادا خيلي خوشم نمياد... _________________ بركه بودم,دريا هستم.و اقيانوس خواهم شد...
قوانين سايت |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
Kabootar
مدیر بخش طنز و سرگرمی


عضو شده در: 21 فروردین 1388
پست: 52

امتياز: 4603
|
تاریخ: یکشنبه 14 تیر 1388 - 03:31 عنوان: |
|
|
سلام علی جان..
منم مشتاق دیدار..کم سعادت هستیم که نمیبینمتون..
و سلام به آقا کیوان..
راستش از اینکه نوشتم شاید قرنها زندگی کردم..نمیدونم بتونم درست حسم رو منتقل کنم یا نه.
با اینکه احساس میکنم طول زندگیم به کوتاهیه یک روز بوده و گاهی از سرعت گزر زمان متعجب میشم..
اما از طرفی احساس میکنم خیلی زندگی کردم..بارها تجربه کردم چیزهای مختلفی رو احساسات مختلفی رو..
بارها شکست خوردم..بارها بلند شدم..پیروز شدم..دوست داشتم..و بیزار بودم..
نمیدونم چه طوری بگم..
شما یک لباس کهنه داری که از جنس پشم هست و تو سرمای زمستون بهت گرما و لذت میده..اما همیشه دوست داری اون لباس رو با یک لباس جدید و نو تعویض کنی..
من دقیقا این حس رو دارم..
با اینکه این دنیا هنوز هم بهم لذت میده..گاهی شادم میکنه..گاهی غمگین..
اما دیگه مثل مثلا 4سال پیش برام جالب و پر هیایو نیست..ناشناس نیست..احساس میکنم میشناسم خیلی جاهاش رو..خیلی پوشیدمش بارها و بارها..بارها..مثل پازل بچه گانه ای که بارها چیدیش..احساس میکنی بزرگ شدی و دیگه این پازل برازنده تو نیست..
غمش رو یدم بارها شادیش رو..شکستش رو..اوج بودنش رو.. و..
واقعا چیز خاصی توش نیست..همه چی درون خود آدمه..
اینه که دیگه برام همچین جالب و جذاب نیست..انگار به مهمونی اومدی که هر شب دعوتی..و همه رو هم میشناسی..
دلم ی جای جدید میخواد و صد البته یک جای کاملتر با قوانینی که قوانین تصویری ی اینجا نباشه..
خیلی دلم میخواد حس درونم رو منتقل کنم اما زبونم قاصر هست..
میلا آدمی که نا امید هست و دنیا براش تموم شده رو میشه با برگشتن امید مشتاق به زندگی کرد..اما این حس کهنگی نا امیدی نیست..
این که تو بدونی پشت این همه رنگ و لعاب و هیجان چیزی نیست..همه چی تو خود تو هست..اون وقت احتیاج به جایی پیدا میکنی که لایق تو باشه..نمیدونم..واقعا نمیدونم..
بهش میگن تجربه پختگی یا هر چی دیگه..
ایم دنیا دنیای ناقصی هست برای همه..چه کسایی که کوچیک فکر میکنن چه کسایی که بزرگ فکر میکنن جای آرمانی نیست..جایی که آرزوش رو دارن نیست..
مثلا آرزوی داشتن عدل و انصاف کامل تو این دنیا شدنی نیست تو قوانین این دنیا نمیگنجه..همین مچ بندهای سبز قشنگی که شماها به مچتون بستین(فارغ از طرفدااری ی شخص خاصی)که من هیچ کدوم از این اشخاص رو قبول ندارم..اما این یعنی میخوام حرف بزنم.. حق اظهار نظر و بیان داشته باشم..میخوام صاحب فکر باشم..
اینا حرکتهای زیبایی هست..
یا اینکه بیشتر ما جوون هستیم اینکه جوونها آرزو دارن مقلا نیمه گمشده خودشون رو داشته باشن..اینا آرمانی هست..تو چهار چوب این دنیای محدود نمیگنجه و خیلیا دچار یاس میشن..چون نمیدونن..اینجا کلا جای آرمانی نیست..پس موجود آرمانی هم توش نیست..
آدمی در این عالم نمی آید پدید عالم دیگر میباید ساخت از نو
راستی علی جان اون حسی که گفتی 100% به نظر من حس تکامل هست و نزدیک شدن به ((گزرگاههای خاص))
اگر بتونی این حس رو نگه داری و تقویتش کنی که خیلی به خودت کمک کردی..زندگیت رو بسیار روشنتر کردی..چون همیشه در هر جایی باز احتمال سقوط هست..
حالا باز هم ذهنم روشنتر شد مینویسم..خیلی موضوع زیبایی هست..
ببخشید اگر نتونستم خوب منتقل کنم//
پا نوشت..
راستی علی من از ی بازی ی این سایت خوشم میاد..مدام بازی میکنم و امتیازم همینطوری میره بالا..زحمت صفر کردن امتیازم با خودت. 
این مطلب آخرین بار توسط Kabootar در یکشنبه 14 تیر 1388 - 06:05 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Kabootar
مدیر بخش طنز و سرگرمی


عضو شده در: 21 فروردین 1388
پست: 52

امتياز: 4603
|
تاریخ: یکشنبه 14 تیر 1388 - 05:57 عنوان: |
|
|
مرده بدم زنده شدم..گریه بدم خنده شدم..
دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم..
دیده سیر است مرا..جان دلییر است مرا..
زهره شیر است مرا..زهره تابنده شدم..
گفت که دیوانه نه ای..لایق این خانه نه ای..
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم..
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو شمع شدی..قبله این جمع شدی..
جمع نیم ..شمع نیم..دود پراکنده شدم..
گفت که تو کشته نه ای.. در طرب آغشته نه ای..
پیش رخ زنده کنش..کشته و افکنده شدم..
تابش جان یافت دلم..وا شد و بشکافت دلم..
اطلس نو بافت دلم..دشمن این زنده شدم.. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Ali_B
مدیر فنی سایت


عضو شده در: 1 تیر 1385
پست: 541
محل سکونت: كلوپ دوستان 
امتياز: 1684
|
تاریخ: دوشنبه 15 تیر 1388 - 13:29 عنوان: |
|
|
سلام کیوان بحث جاده سه بعدی زندگیت جالب بود هر چند هنوز برای من کاملا مفهوم نیست. دوست دیگه ای هم دیروز می گفت آدم باید به عرض زندگیش نگاه کنه نه بطول زندگیش اینم جالب بود.
سلام کبوتر
اگه درست متوجه شده باشم موضوع مربوط به این شعره که میگه مرغ باغ ملوکتم نیم از عالم خاک یعنی آدم احساس می کنه این فضای اطرافش گنجایش حضورش رو ندارند و حتی احساس می کنه این محیط برای اون ساخته نشده نه اینکه از محیط بدش بیاد نه . احساس محدودیت می کنه تصور می کنه زندگی و افکار و احساساتش ابعاد وسیعتری دارند که توی این محیط مجال ابرازشون رو نداره . من که هنوز به این حس نرسیدم ولی احساس می کنم در اطرافم چیزایی که ارزش دلبستگی داشته باشه وجود نداره و بصورت مجازی در حال گذر از این جاده زندگی هستم.
در مورد امتیازاتت هم چون امتیازات خودت هستن اگه خواستی می تونی با گزینه (دادن امتیاز) که در زیر اسم دوستان توی تاپیک قرار داره به هر دوستی که دلت خواست مقداری از این امتیازات رو واگذار کنی.
در کل هنوز سئوالاتی برام مونده : آیا واقعا این تحولات در همه افراد اتفاق میوفته اینکه احساس می کنن بزرگ شدن و یا حتی احساس ورود به یه جاده جدید ؟ چه موقع این احساسات بوجود میاد وقتی که آدم زیاد آبدیده و پخته میشه یا مربوط به سن و ساله و اینکه آیا ممکنه کسی تا حتی زمان پیری به این حس نرسه ؟ |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
keyvan
مدیر تالار موبایل


عضو شده در: 3 شهریور 1385
پست: 548

امتياز: 1805
|
تاریخ: پنجشنبه 18 تیر 1388 - 00:45 عنوان: |
|
|
سلام به كبوتر سفيد و دوست داشتني و علي سبز و كنجكاو.
علي جان اون نظريه مكعب زندگي كه گفتم رو سعي ميكنم توضيح بدم.تصور كن مسير زندگي يه جاده بي انتها نيست.يه مجموعه بزرگه كه از هزارن اتاق تو در تو تشكيل شده و خروج از يه اتاق نياز به شرايط خاص داره مثل زمان.و ترك يه اتاق عواقب خاص داره مثل پشيموني يا بسته شدن يه سري از درهاي ديگه.و توي هر اتاق عكس ها و تبليغاتي از اتاق هاي ديگر هست كه تو رو ترغيب ميكنه اتاقت رو ترك كني و بري به سمت اتاقي ديگه.حالا گاهي ما از تبليغات توي اتاقمون خسته ميشيم.گاهي از جا عوض كردن ها خسته ميشيم گاهي با توجه به خاطرات و تجربياتمون احساس ميكنيم زندگيه خوبي داشتيم يا نه.
من فكر ميكنم اي تحولات در همه افراد هست ولي كم و زياد داره.و يك بار هم نيستدر شرايط سني و موقعيتهاي مختلف اجتماعي واسه آدم رخ ميده. _________________ بركه بودم,دريا هستم.و اقيانوس خواهم شد...
قوانين سايت |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
Ali_B
مدیر فنی سایت


عضو شده در: 1 تیر 1385
پست: 541
محل سکونت: كلوپ دوستان 
امتياز: 1684
|
تاریخ: پنجشنبه 18 تیر 1388 - 17:58 عنوان: |
|
|
| کیوان طبق نظریه تو زندگی می تونه در یک محیط نسبتا ثابت ادامه داشته باشه ولی توی تعریف من در زندگی نمیشه یک لحظه توقف ایجاد بشه شاید احساسی که من از زندگی دارم به تعریف زمان بیشتر شبیه باشه مسیر زندگی یک مسیر جاری و در حال گذره و متوقف شدنی نیست و تقریبا توایی که با اون همراه میشی شاید بشه یک مکث کوچیکی توی این جاده کرد ولی تمام طول جاده توقف ممنوعه و توقف توی این جاده مساوی با مرگ و یک جاده یک طرفه است نمی تونی توی مسیری که اومدی برگشت بزنی . شاید تعریفی که تو از زندگی کردی تعریف فیزیکی زندگی یا تعریف دیگه ای باشه به هر حال من نتونستم درکش کنم. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
Kabootar
مدیر بخش طنز و سرگرمی


عضو شده در: 21 فروردین 1388
پست: 52

امتياز: 4603
|
تاریخ: پنجشنبه 18 تیر 1388 - 20:07 عنوان: |
|
|
علی من بر خلاف شما تقریبادرک کردم آقا کیوان چی میگن.
راستش در این دو نظر ..نظر شما و اقا کیوان احساس میکنم سن نقش مهمی رو بازی میکنه.و البته تجربه.
حقیقتش من تا سن پایین 25 سال اصلا گزر زمان رو حس نمیکردم.زندگی برام همه چیز داشت الا گزر زمان.زمان کش میومد انگار.همیشه همون سن رو میسنجیدم.در شرایط مختلف.عکس تبلیغات و اتاقهای نادیده.
اما از بعد از 25 حس میکنم زمان مقل یک اتومبیلی هست که تو سراشیبی افتاده و ترمز بریده.
ولله به نظر من اینطوری اومد.
در مورد تحول.
تحول داریم تا تحول.
ممکنه همه ی آدمها در مسیر زندگیشون یک جاهایی دچار تحول بشن.اما چه نوع تحولی و در چه جهتی و پایداریش..احساس بزرگ شدن با متحول شدن متفاوت هست.
این مساله در حین سادگی انقدر پیچ داره که هر جاشو باز کنی باز یجای دیگش پیچ میخوره. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Parymah
مدیر تالار گرافیک


عضو شده در: 8 آذر 1385
پست: 348

امتياز: 1560
|
تاریخ: شنبه 20 تیر 1388 - 10:49 عنوان: |
|
|
salam
Zendegi ba ye omid shoro mishe va ba ye shekast be payan mirese
vaghty be chizi eshgh mivarzi ya baraye be dast avordanesh talash mikoni
dar vaghe ba oon zendegi mikoni
va vaghty chizi ro ke barash zendegi kardy az dast midi
hes mikoni ke zendegit tamom shode
mesle man ke alaan engar zendegim tamom shode..
va donbale omidi hastam ke be khateresh az aval zendegi konam
salam be hamegie 2ostan va khoshhalam ke mibinam hanooz ba ham hastid
keyvan, ali, kourosh va... jaye khalie fardin o nane o rahgozar o ... _________________ داشته هامون رو در اختيار هم قرار بديم تا به نداشته هامون برسيم.
قوانين سايت |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
keyvan
مدیر تالار موبایل


عضو شده در: 3 شهریور 1385
پست: 548

امتياز: 1805
|
تاریخ: شنبه 20 تیر 1388 - 23:19 عنوان: |
|
|
پري جان سلام
خوب داره جالب ميشه.منم داره خوشم مياد.خيلي وقت بود كه توي كلوپ اينجوري بچه ها مشاركت نكرده بودن.ايشالا كه بقيه هم بيان.
ببين علي جان جاده صافه مقصدش مشخصه و به اندازه اين نظريه من هم قابليت ميونبر پذيري نداره.در حالي كه ما توي اين دنيا ميتونيم براي رسيدن به چيزي يا جايي كه ميخوايم برسيم ميونبر بزنيم.من هم كه گفتم شرايط خروج از يه اتاق گذر زمانه.يعني ميخواي بگي شما توي زمان زندگي نميكني.حتي اگر چند ثانيه هم توي اين اتاق باشي بالاخره زمان صرف كردي.و اتفاقا بله...آدما ممكنه مدت بسيار زيادي در يك شرايط ثابت(فارغ از اينكه اون شرايط رو بخوان يا نه)زندگي كنن.و البته نميشه به عقب برگشت ولي ميشه روي آثار به جا مونده از ما در گذشته اثر گذاشت.
كبوتر جان اون چيزايي كه در باره تحول گفتي رو كاملا قبول دارم.
پري جان درسته يه بار ما به زندگي از ديدگاه مادي نگاه ميكنيم كه اينجوري چه ما بخوايم چه نخوايم ادامه داره و مارو توي دستاي زمان اسير كرده.يه بار هم از ديدگاه معنوي بهش نگاه ميكنيم كه داشتن يا نداشتن انگيزه و اميد و همدمم و همراه توي حس زنده بودن ما خيلي موثرند.... _________________ بركه بودم,دريا هستم.و اقيانوس خواهم شد...
قوانين سايت |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
Kabootar
مدیر بخش طنز و سرگرمی


عضو شده در: 21 فروردین 1388
پست: 52

امتياز: 4603
|
تاریخ: یکشنبه 21 تیر 1388 - 06:33 عنوان: |
|
|
خب آقا کیوان گل..
دیدگاه شما کاملا قابل احترام هست..
اما بنظر من از این اتاق به اون اتاق جابجا شدن زیبا نیست.
زندگی جاری هست..
وقتی تو یک ماشین نشستی و از پشت پنجره جاده رو نگاه میکنی خیلی چیزهای دیگه بجز مسائا درون ماشین میبینی..زندگی های دیگه رو..گاهی پنجره رو پایین میکشی و هوای جدید میبلعی..جایی توقف میکنی و استراحت میکنی..
اتفاقا میانبر هم میتونی بزنی از یک جاده ی کوتاهتر.سرما رو حس میکنی گرما رو همینطور .
اما در یک اتاق بودن و پریدن به اتاق دیگه آدم احساس میکنه این خودش هست که متحرکه و زمان جاری نیست.بلکه زمان حبس هست در دستان ما..
بحرحا حس جاری بودن و از حواشی استفاده کردن رو منتقل نمیکنه..
بنظر میاد تعریف شما از زندگی مثل یک بازی ی گل یا پوچ میمونه؟
و باز بحرحال امیدوارم با هر حس و دیدی موفق و راضی باشید..
متشکرم. 
این مطلب آخرین بار توسط Kabootar در یکشنبه 21 تیر 1388 - 06:44 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Kabootar
مدیر بخش طنز و سرگرمی


عضو شده در: 21 فروردین 1388
پست: 52

امتياز: 4603
|
تاریخ: یکشنبه 21 تیر 1388 - 06:42 عنوان: |
|
|
پریماه نازنین..
شکست در زندگی معنا نداره..
این ما هستیم که به شکست معنا میدیم.
در واقع این شکست یک زمین خوردن هست با قابلیت بلند شدن مجدد.
و خیلی چیزها رو هم به آدم یاد میده..
اینکه چشممون رو باز کنیم و مراقب پاهامون باشیم.
فرمودین چیزی رو که بخاطر بدست اوردنش تلاش کردیم رو از دست میدیم.دختر نازنین همه چیز در درجه ی اول درون خود ماست.و ما گاهی محرکهای بیرونی رو از دست میدیم.
البته محرکهای بیرونی هم خیلی تاثیر گزاره اما کاش میدونستیم که در وهله ی اول داریم برای خودمون زندگی میکنیم.محرکهای بیرونی بیشتر مواقع جایگزین داره/ حتی بهتر از قبلی اما اگر خودمون رو از دست بدیم جایگزینی داره.
و انسان به امید زنده هست کاملا درست هست.
موفق باشید. |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
Ali_B
مدیر فنی سایت


عضو شده در: 1 تیر 1385
پست: 541
محل سکونت: كلوپ دوستان 
امتياز: 1684
|
تاریخ: یکشنبه 21 تیر 1388 - 22:06 عنوان: |
|
|
اول سلام به پريماه عزيز و دوست داشتني غيبتت خيلي داشت طولاني میشد واقعا براي شروع مباحث جديد بهت نياز داريم
ببين پري (مخفف ميگم تنبليم مياد اسمتو كامل بنويسم) من بين خود زندگي و جاده زندگي تفاوت قائلم بحث ما چگونگي زندگي كردن نيست بحث ما خط سيريه كه ما داريم طي مي كنيم توي اين خط سير ما بدون اينكه فعاليتي كنيم روي يك ريل در حال حركت هستیم و ما فقط ناظر بر جاده ایم مثل يك مسافرت كه سوار اتوبوس ميشه و اختیار اتوبوس رو نداره و در طی میسر حدس مي زنه كه الان اول راه هست وسط راه يا به مقصد نزديک ِشده فارغ از احساس رسيدن و علاقه به زودتر یا دیرتر رسيدن يا حتی خستگي راه . اين روشايد بشه تصوير ماهواره اي زندگيمون حساب كرد كه از بالا دور نماي زندگي ما رو نشون ميده قسمتي هاي از تفسير هاي كيوان و كبوتر رو اينجا استفاده مي كنم که توي اين جاده كيوان احساس مي كنه كه تازه وارد مسير حركت شده و كبوتر حس مي كنه كه از وسط راه با شتاب داره پيش ميره .
من به شخصه دنبال اينم كه اين بحث رو به عنوان يك نظريه مطرح كنم اول بخاطر اينكه بتونم درك بهتري از جاييكه از اين جاده هستم بدست بيارم و دوم اینکه بتونم نسبت به وضعیتم در این جاده خودم رو براي طي بقيه مسير آماده كنم.
و همچنین می خوام بدونم اين يك حس همه گيره يا فقط يك سري افراد به اين حس مي رسند؟ |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|