| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
tala
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj 
امتياز: 2716
|
تاریخ: سهشنبه 11 تیر 1387 - 15:36 عنوان: داستان هاي ليلي... |
|
|
◄ ليلي، خودش را به آتش کشيد
خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي کرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود. _________________ ***اين التراب و رب الارباب*** |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
| تشکرها از این تاپیک |
| tala از این تاپیک تشکر میکنم |
|
tala
كاربر نمونه


عضو شده در: 13 مرداد 1386
پست: 285
محل سکونت: karaj 
امتياز: 2716
|
تاریخ: سهشنبه 11 تیر 1387 - 15:37 عنوان: |
|
|
◄ ليلي، تشنه تر شد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد. _________________ ***اين التراب و رب الارباب*** |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
|
|
|