با سلام خدمت دوستان حاضرو غایب کلوپ
چقدر دلم می خواست دوستان قدیمی رو اینجا ببینم و یا حداقل نوشته های جدید ازشون توی کلوپ بچشم ببینم حیف که سایه خیلی از دوستان سنگین شده و یادی از سایتشون نمی کنند. با این همه به همین چندتا از دوستای با محبتی که توی بخشهای کلوپ همکاری می کنند دلمون خوش هست. امیدوارم به زودی شاهد حضور مجدد همگی دوستان در کلوپ باشیم
مدتها بود دستم به قلم نمی رفت و حال و هوای نوشتن نداشتم چند شب گذشته بطور اتفاقی در حس و حال و هوای گذشته سیر کردم و چند سطری نوشتم امیدوارم با همه کسر و نقصی که داره مورد نظر دوستان قرار بگیره .
به کجا باید رفت ؟
در این سیه پرده ای که سالکانش در هر کوی خدا را به معامله نشسته اند و عرفایش در بازار مکاره , دروغ و نیرنگ خیرات می کنند ؛ به کجای این شب تیره شوم پنهان
پنجره حریم را هم شکسته اند سوز سرما همه جا بیداد می کند
ولی کو جرات شیون ولی کوقدرت فریاد,امروز سکوت را نیز به تازیانه می برند
با این همه در این سکوت غبار آلود حس پرواز می کنم
ترس سقوطی دیگر تاب بازنمودن پرهایم را نمی دهد
کنون , همین اینک , دستانت را از پنجره به بیرون درآر و پر بگشا
پروازی بلند به اوج کوهستانهای سربه فلک کشیده امید
به عمق سکوت به بلندای صدا به ژرفای نگاه
از سینه بیرون شو چنان که دگر سکوت هم یاری همراهیت نباشد
بدانجا که نه نهایت پیداست و نه بدایت
پرواز کن به پرچین باغ خیال به آرزو های محال به خاطرات دوران وصال
و برو تا کنار پنجره های یخ بسته انتظار و بشکن شیشه را
و بتابان گرمی عشق را از عمق خورشید قلبت بر ژرفای نگاه یخ زده تردید
و بگو با خویش که ستم را هیچ بهانه ای به تازیانه نیست
و بی مهابا بمان آنجا تا سرانجام سبزی بهار را در غروب کم فروغ جانت باز به نظاره بنشینی.
شاید که فردا روز دگری باشد ...

علی : ۱۹ بهمن ماه ۱۳۸۸